دختــــــــــــــــــــــــــــــــــران

نظر یــــــــادتون نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــره!!!!

[ جمعه چهاردهم مرداد 1390 ] [ 21:36 ] [ سحر ] [ ]

لطفا

درباره ی سایت رو بخونید بعد نظر بدید.

با تشکر



[ پنجشنبه سیزدهم مرداد 1390 ] [ 0:52 ] [ سحر ] [ ]

سووشون


آنقدر مدارا کرده ام که دیگر مدارا عادتم شده است !! وقتی خیلی نرم شدی همه تو را خم می کنند...


سیمین دانشور ـــ سووشون

[ دوشنبه پنجم اسفند 1392 ] [ 23:48 ] [ سحر ] [ ]

داستایوسفکی

من تصور می کنم بهترین تعریفی که می توان از انسان کرد این است :


انسان عبارتست از موجودی که به همه چیز عادت می کند !


داستایوفسکی ــــ خاطرات خانه مردگان

[ دوشنبه پنجم اسفند 1392 ] [ 23:44 ] [ سحر ] [ ]

کیم وو جونگ

 مردمانی که آرزو و هدف دارند،فقر


نمی شناسند،زیرا شخص به اندازه


هدفهایش ثروتمند است.


(کیم وو جونگ)

[ دوشنبه پنجم اسفند 1392 ] [ 23:40 ] [ سحر ] [ ]

جهان سوم....


این جغرافیا نیست که جهان سومی بودن را تعیین می‌کند. آدم‌ها هستندکه آن را می سازند


! جهان سوم جا نیست، شخص است. جهان سوم منم. جهان سوم تویی. جهان سوم طرز


تفکر ماست … نه آن مرزهایی که داخلش زندگی می‌کنیم ،


جهان سوم جاییست که مردمش جهان سومی فکر می کنند

[ دوشنبه پنجم اسفند 1392 ] [ 23:34 ] [ سحر ] [ ]

محرم92

عشق یعنی................




      گریه بر قبر حسین

[ پنجشنبه شانزدهم آبان 1392 ] [ 23:20 ] [ سحر ] [ ]

9...........




[ شنبه شانزدهم شهریور 1392 ] [ 20:15 ] [ سحر ] [ ]

تا نگویند مستان ز خدا بیخبرند

دختری زیبا بود اسیر پدری عیاش،که درآمدش فروش

شبانه دخترش بود!

دخترک روزی گریزان از منزل پدری نزد حاکم پناه گرفت و

قصه خود بازگو کرد. حاکم دختر را نزد زاهد شهر امانت

سپرد که در امان باشد اما جناب زاهد هم همان شب

اول دختر را ......... .


نیمه شب دختر نیمه برهنه به جنگل گریخت و چهار پسر

مست او را اطراف کلبه خود یافتند و پرسیدند با این

وضع، این زمان، در این سرما، اینجا چه میکنی!!!؟


دختر از ترس حیوانات بیشه و جانش گفت که آری پدرم

آن بود و زاهد از خیر حاکم چنان، بیپناه ماندم.


پسرها با کمی فکر و مکث و دیدن دختر نیمه برهنه او را

گفتن تو برو در منزل ما بخواب ما نیز میآییم.


دختر ترسان از اینکه با این چهار پسر مست تا صبح

چگونه بگذراند در کلبه خوابش برد.


صبح که بیدار شد دید بر زیر و برش چهار پوستین برای

حفظ سرما هست و چهار پسر بیرون کلبه از سرما

مردند!


باز گشت و بر در دروازه شهر داد زد که:

از قضا روزی اگر حاکم این شهر شدم،

 
خون صد شیخ به یک مست فدا خواهم کرد،

 وسط کعبه دو میخانه بنا خواهم کرد،


 تا نگویند مستان ز خدا بیخبرند
[ سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1392 ] [ 23:32 ] [ سحر ] [ ]

مادر..................

این واسه خانومایی که هنوز مادر نشدن:




به دنیا آمد تا دختر کسی شود ،




ازدواج کرد تا  همدم کسی شود ،





بچه دار شد تا مادر کسی شود ،





برای همه کسی شد. . .





اما خودش بیکس ماند . . .




روز زن مبارک

_______________________________________



اینم واسه مادرای عزیز:


در آسمان آبی دلم، جایی برای ابرها نیست



مادرم!دعایم کن که بادعایت،



دلم خانه دردها نیست


                                       روز مادر مبارك


[ چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1392 ] [ 14:8 ] [ سحر ] [ ]